Saturday, May 15, 2010

با گوشت و خون - 1

احساس خشم میکردم. چیزی مثل بغض فرو خفته سالیان دراز خفت و زاری همچون بهمنی سهمگین منتظر یک اشاره بود تا فرو بریز و قربانی را با خود به زیر کشد.
چکش چدنی را در جیب بارانی بلند خود محکم فشار دادم و به دنبال قربانی در آخرین پیچ کوچه زندگی اش پیچیدم.
فشار ویرانگر خشم را که لحظه به لحظه بیشتر میشد را در خودم احساس میکرد.
سرم داغ شده بود و هجوم افکار مالیخولیایی مانع از هر گونه تمرکز بر روی موضوعی غیر از ضربه زدن میشد.
به بن بست رسیدیم. مردک بیچاره که تازه انگار متوجه شده بود چه اشتباهی کرده با ترس برگشت و سعی کرد تا که فرار کند. امادیگر دیر شده بود. صدای سوتی بلند را در مغزم شنیدم. و لحظه ای را احساس کردم که در آن من با مخفی ترین لایه های نفرت رسوب کرده در اعماق وجودم به آرامشی عمیق میرسم
صورت مرد بر روی دیوار آجری ترکید و من در رخوت بعد از حمله به خود میلرزم.
باد در موهایم میپیچید و قطرات باران پوستم را نوازش میکند و من مجنون و محسور به عظمت شب بی پایان در بالای سرم نگاه میکنم.

Monday, May 10, 2010

یعنی صبح اول صبح آدم قبراق بیرون میاد تو راه انقدر آدم بدبخت و فلک زده میبینه که میمونه چطوری امروزو شب کنه.

Thursday, April 22, 2010